الشيخ الكليني ( مترجم : مصطفوى )
89
الكافي ( أصول كافى ) ( فارسى )
2 - امام صادق عليه السّلام فرمود : روزى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله نماز صبح را با مردم گزارد ، سپس در مسجد نگاهش بجوانى افتاد كه چرت ميزد و سرش پائين مىافتاد ، رنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش بگودى فرو رفته ، رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله به او فرمود : حالت چگونه است ؟ عرضكرد : من با يقين گشتهام ، رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله از گفته او در شگفت شد [ خوشش آمد ] و فرمود : همانا هر يقينى را حقيقتى است . حقيقت يقين تو چيست ؟ . عرضكرد : يا رسول اللَّه همين يقين من است كه مرا اندوهگين ساخته و بيدارى شب و تشنگى روزهاى گرمم بخشيده و از دنيا و آنچه در دنيا هست بىرغبت گشتهام تا آنجا كه گويا عرش پروردگارم را ميبينم كه براى رسيدگى به حساب خلق برپا شده و مردم براى حساب گرد آمدهاند و گويا اهل بهشت را مينگرم كه در نعمت ميخرامند و بر كرسيها تكيه زده ، يك ديگر را معرفى ميكنند و گويا اهل دوزخ را مىبينم كه در آنجا معذبند و بفريادرسى ناله ميكنند و گويا اكنون آهنگ زبانه كشيدن آتش دوزخ در گوشم طنين انداز است . رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله باصحاب فرمود : اين جوان بندهايست كه خدا دلش را بنور ايمان روشن ساخته ، سپس به خود او فرمود : بر اين حال كه دارى ثابت باش . جوان گفت : يا رسول اللَّه از خدا بخواه شهادت در ركابت را روزيم كند . رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله براى او دعا فرمود . مدتى نگذشت كه در جنگى همراه پيغمبر بيرون رفت و بعد از 9 نفر شهيد گشت و او دهمين ( شهيدان آن جنگ ) بود .